|
شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
خدا آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا ،
هوس کرده ام باران باشم بلغزم بر گردنت، دستانت نم نم، شبنم بشوم بر گونه هایت برگِ خشک نباشم لگدمال شده ی پاهایت پرنده ای باشم که پرهایش به هم چسبیده فرورفته در عسلِ چشمانت ... هوس کرده ام الهه باشم الهه ات باشم...
آسمان هست من هستم مثل يک پرستوی مهاجر با حسی غريب اما نه برای تو و نه برای هيچکس در کنار اين مردم شايد حضور صدايی نتواند نگاههايی چنين سنگين را جا به جا کند شايد برای باور وجودم اثباتی لازم باشد اما من وجود دارم برای تنهايی ديوارهای اتاق برای انتظار قلبهای بدون عکس برای ترک خوردگی روح باغچه من هستم با قلبی شکسته اما در حال تپيدن جدا از همه بودنها همانطور که آسمان هست
سرت را بالا بگیر سینه را سپر کن صدایت را بینداز ته حلقت و فریاد بزن : " من فراموشش کردم ! " .... بعد راست بینی ات را بگیر و تا ته بی نهایت برو ... پینوکیوی بیچاره
امشب باز این دل بهانه تورا دارد و من در این غربت چقدر تنهایم. به چشمان ستاره ها خیره شده ام که گویی مانند چشم های سیاهت ؛ برابرم پلک میزند. انگار این برق نگاه های تو ست که آسمان بیکران را درخشان کرده است. می بینی که شبهایم چگونه میگذرد؟ جایت همیشه خالی است در آسمان خیال بارانی من...
تو دور می شوی من در همین دور می مانم ! پشیمان که شدی برنگرد ! لاشه ی یک دل که دیدن ندارد !
آسمانم ستاره می خواست که تو آمدی . ابر حسود اما چشم دیدن خوشحالیم را نداشت. آسمانم ابری شد. بارید و بارید و من به انتظار دیدن دوباره ات قطره های باران را یکی یکی می شمردم. اما تو دیگر پشت ابر ها نبودی وقتی که تمام شدند. در آسمان بزرگ من جای یک ستاره خالی شد. کاش از خورشید فرار نمی کردی تا روشنتر به دنبالت می گشتم. کاش هرگز آسمانم ستاره نمی خواست. کاش ابر ها کمی مهربانتر بودند تا تو را گم نمی کردم. تنها ستاره ای را كه به نامت زده ام به چشمانم سنجاق میكنم تا یادم نرود در روی زمین كسی هم هست كه سبزی لحظه هایش ....روزی آرزویم بود .... خانه را در چشم های تو پیدا کردم پلکهایت را به هم نزن خانه خراب میشوم
برنگرد، که بر نمی گردی تو هیچوقت نمی خواهمم داشته باشمت،نترس فقط بیا در خزان خواسته هام کمی قدم بزن تا ببینمت دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...
در آخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان آسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست همان لبخندي كه توان را از من مي ربود بر لبانت زينت بست. و به آرامي از من فاصله گرفتي بي هيچ كلامي. من خاموش به تو نگاه می كردم و در دل با خود مي گفتم : اي كاش اين قامت نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه آسمان بهاري يعني ابر باران رعد وبرق و طوفان ناگهاني و اين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهش براي ماندن و تمنايي بود براي با او بودن.
|
About![]()
خدایِ حافظ و آن گلِ انار ، نگهدارِ چشمانِ تو Archivesبهمن 1389شهریور 1389 تیر 1389 اردیبهشت 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
_-__ناصر عزیز_-__ |