تبليغاتX
ترانه ماندگار


















ترانه ماندگار

خوشحال میشم همراهیم کنید

 

شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:

او با خط بچگانه نوشته بود:

کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار

مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار

بیرون بردن زباله ها : ۲دلار

نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار

جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار

مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد. لحظه ای خاطراتش را مرور کرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:

بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ

بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ

بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ


و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است. وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:

مامان دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده

+نوشته شده در 89/11/21ساعت11:48توسط دخترزمستون | |


 

خدا آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا ،

زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را ،

یکی آهسته میگوید:

"کنارت هستم ای تنها"

و دل آرام میگیرد


 

+نوشته شده در 89/11/12ساعت16:50توسط دخترزمستون | |

هوس کرده ام               

باران باشم

بلغزم بر گردنت، دستانت

نم نم، شبنم بشوم بر گونه هایت

 هوس کرده ام

  برگِ خشک نباشم     

  لگدمال شده ی پاهایت

 هوس کرده ام

پرنده ای باشم

که پرهایش به هم چسبیده       

فرورفته در عسلِ چشمانت
 

...   

 

هوس کرده ام        

  الهه باشم                  

  الهه ات باشم...

 

+نوشته شده در 89/06/01ساعت16:20توسط دخترزمستون | |

 

آسمان هست

 من هستم

 مثل يک پرستوی مهاجر با حسی غريب

 اما نه برای تو و نه برای هيچکس

در کنار اين مردم

شايد حضور صدايی نتواند نگاههايی چنين سنگين را جا به جا کند

 شايد برای باور وجودم اثباتی لازم باشد

 اما من وجود دارم

 برای تنهايی ديوارهای اتاق

برای انتظار قلبهای بدون عکس

 برای ترک خوردگی روح باغچه

من هستم با قلبی شکسته اما در حال تپيدن جدا از همه بودنها

همانطور که آسمان هست

 

+نوشته شده در 89/04/15ساعت11:8توسط دخترزمستون | |

 

سرت را بالا بگیر

سینه را سپر کن

صدایت را بینداز ته حلقت و فریاد بزن :

" من فراموشش کردم ! "

....

بعد راست بینی ات را بگیر و

تا ته بی نهایت برو ...

پینوکیوی بیچاره

 

+نوشته شده در 89/02/08ساعت19:56توسط دخترزمستون | |

 

امشب باز این دل بهانه تورا دارد و من در این غربت چقدر تنهایم.

به چشمان ستاره ها خیره شده ام که گویی مانند چشم های سیاهت ؛ برابرم پلک میزند.

 انگار این برق نگاه های تو ست که آسمان بیکران را درخشان کرده است.

می بینی که شبهایم چگونه میگذرد؟ جایت همیشه خالی است در آسمان خیال بارانی من...

+نوشته شده در 88/12/11ساعت11:0توسط دخترزمستون | |

 

تو دور می شوی

من در همین دور می مانم !

پشیمان که شدی

برنگرد !

لاشه ی یک دل که دیدن ندارد !

+نوشته شده در 88/11/24ساعت15:18توسط دخترزمستون | |

 

آسمانم ستاره می خواست که تو آمدی .

ابر حسود اما چشم دیدن خوشحالیم را نداشت.

آسمانم ابری شد.

بارید و بارید و من به انتظار دیدن دوباره ات قطره های باران را یکی یکی می شمردم.

اما تو دیگر پشت ابر ها نبودی وقتی که تمام شدند.


نمی دانم در کدام صورت فلکی باید به دنبال تو گشت.

در آسمان بزرگ من جای یک ستاره خالی شد.

کاش از خورشید فرار نمی کردی تا روشنتر

به دنبالت می گشتم.

کاش هرگز آسمانم ستاره نمی خواست.

کاش ابر ها کمی مهربانتر بودند

تا تو را گم نمی کردم.


ای كاش میدانستی شبها....

تنها ستاره ای را كه به نامت زده ام

به چشمانم سنجاق میكنم تا یادم نرود

در روی زمین كسی هم هست

كه سبزی لحظه هایش ....روزی آرزویم بود ....

خانه را در چشم های تو پیدا کردم

پلکهایت را به هم نزن خانه خراب میشوم

+نوشته شده در 88/11/09ساعت16:30توسط دخترزمستون | |

 

برنگرد،

 که بر نمی گردی تو هیچوقت

 نمی خواهمم داشته باشمت،نترس

 فقط بیا

 در خزان خواسته هام

                کمی قدم بزن

                              تا ببینمت

 

 دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...

 

+نوشته شده در 88/10/19ساعت21:42توسط دخترزمستون | |

 

 

در آخرين لحظه ديدار به

چشمانت نگاه كردم و

گفتم بدان آسمان قلبم

با تو يا بي تو بهاريست

همان لبخندي كه توان را

از من مي ربود بر لبانت

زينت بست.

و به آرامي از من  فاصله

گرفتي بي هيچ كلامي.

من خاموش به تو نگاه می كردم

و در دل با خود مي گفتم :

اي كاش اين قامت نحيف

لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه

آسمان بهاري يعني ابر

باران رعد وبرق و طوفان ناگهاني

و اين جمله ،جمله اي

بود بدتر از هر خواهش

براي ماندن و تمنايي بود

براي با او بودن.

+نوشته شده در 88/09/23ساعت17:36توسط دخترزمستون | |